آقا ما یه همکلاسی داریم که دائماً هوای گلایه به سر داره از اون آدمایی که به قول خودش یک بارهم نشده با خدا درد و دل کنه…چون برای بدست آوردن چیزایی که توی زندگی خیلی دوسشون داره حاضره با خودش هم شده بجنگه امّا گدایی نکنه واستدلالش اینه که، خدا اگه میخواست چیزه بیشتری بهم بده همون اوّل میداد.. در کل آدم گلایه مندی است و اونطوریکه من بو کشیدم نقاط کورِ زیادی تو زندگیش هست ..از اون آدمایی است که همیشه از مرگ ، حرف میزنه و به گفته ی خودش شادابی و نشاطِ عمرش رو به پای هیچ جاذبه ای نذاشته تا امیدِ به ماندنش دوچندان شود!!! جان کلام اینکه، آقا حمیدِ گل وگلابتون با دیدنش کلی هوایی میشه….
خیلی دوست دارم که این احساس ِِفزایندهی غم و غصه رو که به شکل قلمبه ای ازاین آقا بیرون زده، تقلیل بدم(اوه اوه…چه غلطا) ولی احساس میکنم برای دست گیری از این دوستمون باید هزار دست بود!!! فعلاً که داره اون رو مخ ما کار میکنه چون بعضی مواقع سوال میکنه که حمید قلی دوست داری بمیری و راحت بشی (نه اینکه بخواد شوخی کنه ها) ولی داره کم کم به ما اینجوری می فهمونه که اوستا کریم خیلی ظالمه و از همه بیشتر این خداس که دهن ِ همه رو صافیده...
امروز باهاش کلاس اندیشه داشتم روی کتابش نوشته بود…..
خدایا کفر میگویم؟؟ چه میخواهی تواز جانم ؟؟ مرا بی آنکه خود ، خواهم…. اسیر زندگی کردی…..
