تبليغاتX
وصله ی ناجـو ر
13 May 2006

 

آقا ما یه همکلاسی داریم  که دائماً هوای گلایه به سر داره از اون آدمایی که به قول خودش یک بارهم نشده با خدا درد و دل کنه…چون برای بدست آوردن چیزایی که توی زندگی خیلی دوسشون داره حاضره با خودش هم شده بجنگه امّا گدایی نکنه  واستدلالش اینه که، خدا اگه میخواست چیزه بیشتری بهم بده همون اوّل میداد..  در کل آدم گلایه مندی است و اونطوریکه من بو کشیدم نقاط کورِ زیادی تو زندگیش هست ..از اون آدمایی است که همیشه از مرگ ، حرف میزنه و به گفته ­ی خودش شادابی و نشاطِ عمرش رو به پای هیچ جاذبه ای نذاشته تا امیدِ به ماندنش دوچندان شود!!! جان کلام اینکه، آقا حمیدِ گل وگلابتون با دیدنش کلی هوایی میشه….   

 خیلی دوست دارم که این احساس ِِفزاینده­ی غم و غصه رو که به شکل قلمبه ای  ازاین آقا بیرون زده، تقلیل بدم(اوه اوه…چه غلطا)  ولی احساس میکنم برای دست گیری از این دوستمون باید هزار دست بود!!! فعلاً که داره اون رو مخ ما کار میکنه چون بعضی مواقع سوال میکنه که حمید قلی دوست داری بمیری و راحت بشی (نه اینکه بخواد شوخی کنه ها) ولی داره کم کم به ما اینجوری می فهمونه که اوستا کریم خیلی ظالمه و از همه بیشتر این خداس که دهن ِ همه رو صافیده...

امروز باهاش کلاس اندیشه داشتم روی کتابش نوشته بود…..

خدایا کفر میگویم؟؟ چه میخواهی تواز جانم ؟؟ مرا بی آنکه خود ، خواهم…. اسیر زندگی کردی…..

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:46 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
7 May 2006

 

نمیدانم که چقدر میدانی؟....امّا باور کن که امروز، رویای بودنت را در خواب میبینم...و دستان اراده ات را نیز در خواب، کوتاه میبینم... شاید بخندی امّا احتمالاْ اراده­ی ماندنت را هم پر التهاب میبینم...نمیدانم...واقعاً نمیدانم... چرا فکر میکنی که هنوز هستی؟ ...چرا به این مقدار ِ کم، از بودنت دلخوش هستی...دیگر نمی خواهمت... شاید بخاطر آنکه دیگر خودت نیستی ...باور کن که خیلی عوض شده ای...میدانم که آدمها، همیشه یکجور نمی مانند. آمده اند که از هر ثانیه، رنگی نو بگیرند امّا نمیدانم...بخدا نمیدانم که چرا رنگی که تو امروز گرفته ای  اینقدر زشت است...دیگر معصومیّت در نگاهت نیست...خیلی دوست داری که ببینمت...امّا به همان اندازه دوست دارم که نباشی!!!بودنت آزارم میدهد، شاید بخاطر آنکه با آن تصویری که برای آینده ات ساخته ام نمی خوانی..میخواهم سرت فریاد بزنم امّا نمی توانم ...صدای نفرت من از تو، فقط در سطحی از یک نگاه مانده ...

من نمی فهمم... چرا با این اراده­ی سست در هزارتوی کسب عنوانی؟...از زندگی چه میخواهی ؟جز ننگ و بی نامی ؟

نمیدانم که چقدر میدانی؟...امّا گاهی هماهنگ، با ساز های اراده ات هستی و گاهی هم بازیچه­ی هوس های دلی...آری تو را در پوچ ، هیچ میبینم...........

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:57 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
1 May 2006

 

امروز یه 200 تومَنی از رو زمین پیدا کردم، تا خواستم بندازم صندوق صدقات ، یک صدای خمار از پشت سر، نگه ام داشت ........داداش ..داداش..هر پولی که پیدا میکنی که نباید فرو کنی تو سوراخ صدقات که.....این پول، مالِ منه...دلت میاد من گرسنگی و خماری بکشم. عوضش، جیبِ کمیته­ی امداد پر بشه!!!

همینطوری خشکم زد،نمی دونستم باید چکار کنم، هاج و واج موندم!!!دستام شُل شد و اون ، راحت پول  رو کشید و با یک نگاه شرمگین و معنی دار، رفت....

 یک لحظه احساس غریبی، پیدا کردم غم و اندوه انسان بودن رو در چشمانش خواندم. دلم به حالش سوخت. چون احساس کردم   بازی خورده­­ی حماقت انسانی است.امّا نه.... نه حمید تو اشتباه میکنی او قابل ترحّم نبود.  شاید آدمای زیادی هستند که برای دلسوزی مرجّهند.

آدمایی که از شدت فقر ، زندگی شون رو بردن کنار آرامگاههای خانوادگی پهن کردن ، آدمایی که از 24 ساعت فقط 20 ساعت کار میکنند تا زنده بمو نند نه اینکه زندگی کنن !!!

آدمهایی که شب و روز از شدت افسردگی ، تو وجودِ خودشون میخزند و تنها تفریحشون شده کامبیز ِباقی و جنگولک بازیه شیر فرهاد!!!

آدمهای ترسویی که شعار مرگ بر خا... و خم شان را به پشت درهای  wc  کشانده اند  و آرمانهایشان را در آنجا فریاد می کشند آری دلم بحال مردمی سوخت که نه بخاطر حماقت خود، بلکه در آتش جهل این نظام*است که سوخته اند....

 

*منظور، همان نظام دو برره است!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:2 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
29 Apr 2006

 

عزیزم

بی تو زبانِ پنجره­ی دلم ، لال است.

بی تو میوه­ی انسانیّت در وجودم کال است.

بی تو شانه­ی استحکامم رو به زوال است.

بی تو ضخم دلم از اندوه مالامال است.

آغوش گرمت، میتواند اشک های یخ زده ام را آب کند. امّا قبل از به آغوش کشیدنم لطفاً، بوی عرق ندهی!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:41 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
27 Apr 2006

 

با پاهایت، بچه ی استعدادم را دردم فلک کن. با پاهایت اندیشه ام را در همان ثانیه های حضورش  له کن.با پاهایت، بر هندسه­ی حیاتم، دایره ای ازنیستی بکش . امّا تورا به  خدا کفشهایت را در نیاور. چون ممکن است سفره­ی احساساتم ، استفراغش بگیرد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:51 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
26 Apr 2006
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:17 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
25 Apr 2006

 

هوشنگ خان میدونی جالب چیه؟الآن اکثر بچه های شهر های کوچک، تاپ ترین رشته های دانشگاهی شهرهای بزرگ رو قبضه کردن .....حالا بچه تهرونیه خیلی خوشحاله که دانشگاه آزاد ، تو تپّه سولوقون  قبول شده... اونم رشته­ی آب خیزداری!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:38 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
24 Apr 2006

 

نمی دونم تا حالا با یه آخوند به طور موضوعی بحث کردید یا نه، دقیقاً در لحظه ای که کلّ مساحت فکری و معنوی تان سرشار از گویش و پرسش شده است بهتون میگن که آقا جون ما اگر تا فردا هم با هم صحبت کنیم به نتیجه نمی رسیم. فقط شما همین رو بدان که این سئوال حاکی از (حقیقتی دارد که مابه آن آگاه نیستیم)نمی دونم این جمله رو از کجاشون در آوردن… در واقع بطور غیر مستقیم به همه­ی سیستم فکری تو میگه کشک!!!

حقیقت، خودِ واقعیت است نه مفاهیم ما از تصورات .پس نمی توانیم تصور کنیم که حقیقتی هست بدون آنکه بر اثباتش دلیل کافی داشته باشیم.

مثلاً اگر برای عادل بودن خداوند و نیز سایر صفات او اشکال تراشی کنیم ما را سر انجام به آن حقیقت اشارت میدهند.

از نظر خیلی هاهیچ چیزاین دنیا  بر اساس قاعده نیست،استعدادمان هرز رفته، حقمان بیشتر از اینها بوده ولی ندادند!!! چرا نقطه­ی مقابل سفید،سیاه است؟  وچه مرجّهی وجود دارد که آناهیتا از من که سوسن جون باشم باهوشتر باشه؟ و چه کسی گفته خداوند عادل است؟ واگر هم هست چرا وجود عینی ندارد؟و...

اینها سئوالاتی است که اگر از یک آخوند بپرسید به شما میگن که واقعاً ضخم و آسیب بزرگ انسان همین است؟

تو نادانی، نمی فهمی، نمی ارزی!!!

 من فکر میکنم آدمها بعد از مدتّی در مواجه با این سئوالات به یک کلیّت میرسند و یا اصلاً نمیرسند.

خیلی از مسائل هستند که ما باید با سطح  دانش و بینش خودمان آنها را شهود کنیم وگرنه همیشه به یک نقطه­ی ثابتی از نفهمیدن میرسیم.

مثلاً همین عدالت خداوند ، برای من و خیلی ها مشکل آفرین شده ولی من احساس میکنم که یه جورایی باهاش مصالحه کردم و از خودم تعریفی ارائه دادم تا وجدانم آسوده تر شود.

به نظر من بی عدالتی خداوند شکل خاصی از خلاق بودن اوست.. یعنی اگر همه چیز کامل بود اتفاقاً خداوند عادل نبود!!! ناتمام بودن خود شکل ویژه ای از تمام ِکامل است

حرفهای زیادی برای گفتن داشتم، امّا

 

شرح این هجران و این سوز جگر

 

این  سخن بگذار تا وقت دگــــــر

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:33 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
22 Apr 2006

 

اون چیزی که بیشتر در روابط دختر و پسر نمود پیدا میکند این است که شرایط فرهنگی جامعه­ی ما بعضاً ایجاد اینگونه روابط را در سطحی از انباشت تهمت ها و تحقیر ها محصور کرده است.

سر انجام ِاین روابط آماتور این است که دختر و پسر در خلوتهای خود همدیگر را بر انداز میکنند و اگر شرایط اقتضا کرد بوسه ها و ناگفتنی ها رد و بدل می شود.

دختر این عرصه­ی با هم بودن را فضایی برای اخذ تعهد از جانب پسر می انگارد در حالی که پسر بر اساس طبیعت خود و با توجه به اوضاع نابسامان اجتماعی و فرهنگی به جای تعهّد در بازار تعدّد می چرد .

از نظر پسرها سرانجام اینگونه روابط سیلی ایست که حتماً، بایداز جانب آنها نواخته شود. و این عرصه، شعر عشقولانه نیست که بخواهی بسرایی و طرف مقابل برایت کف بزند.

واز نظر دخترها ، پسرها همواره خائن و متجاوزند و برای ابراز وفاداری خود حتماً باید ازدواج کنند!!! این است که دست آخر هر دو از هم جدا می مانند امّا با پشته ای از حقارت ها و تجاوزها!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:47 AM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~