فصل امتحاناته..... عوض دری وری گفتن این عکس رو گذاشتم تا حالشو ببرید!!!
فصل امتحاناته..... عوض دری وری گفتن این عکس رو گذاشتم تا حالشو ببرید!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:20 PM  توسط حمیدرضا صدر
|
هر کشوری میتواند به متفکّرین خود ارج نهد و یا مثل سرزمین مقدس جمهوری اسلامی با حبس کردن و بکارگیری انواع شکنجه ها آنها را به یک لَش علّامه تبدیل کند.
امروز به جریان آزاد اندیشه و تفکر، ظلمی دو چندان میشود و قاضیان حماقت که فقط تصویری از عدالت به خود گرفته اند به دنبال یافتن خیل عظیم گالیله ها هستند!!! یعنی انسانهایی که معترفند، زمین به دور خورشید میگردد.
فرهنگ ما فرهنگی دیکتاتوری است. فرهنگی که در آن استعدادهای نخبگان به هرز رفته و قلم ها فقط برای همچنان بودن عالیجنابان صرف میشوند !!! و واژه ها در سطحی از تعریف ها، برای طبقه ای خاص محصور شده است.
اگر غیر از این باشد نباید بنویسی....و نباید حتّی فکر کنی.....
(ژان ژاک روسو می گوید : دیکتاتوری وحشتناک است برای آنکه در آن یک تن می اندیشد و دیگران حقّ اندیشیدن ندارند و درنتیجه جامعه میشود یک تن برای یک مغز.)
کشور ما سرزمین چالشها و زایشهای عجیب و غریب است . جهنّمی که در آن آدمهایش نمی توانند بدون هیچ حایل و رداعی از حقیقت سخن بگویند و در تقابل و تصادم با هم ایدهی جدیدی را مطرح کنند. تا وقتی این جهنّم هست. آدمهایش هم، جان میدهند برای کباب شدن!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:45 PM  توسط حمیدرضا صدر
|
ما زنان وقتی عاشق میشویم همهی قلب و وجودمان را به مرد محبوبمان می سپاریم آنگونه که همهی زیبایی ها و لذّات دیگر در رابطه با او معنا می یابند.امّا شما مردان وقتی عاشق میشوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود را در اختیار زن محبوبتان می گذارید و بقیّه را برای موفقیّت ها و قدرت ها و خود خواهی های خود نگه می دارید.حرفی نیست.شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم امّا آنچه از شما می خواهیم این است که قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید، دیگر ملعبهی هوس بازی هایتان نکنید،ما به همان سهم، هر چند کوچک،اگر زلال و اطمینان بخش باشد ، قانعیم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:0 PM  توسط حمیدرضا صدر
|
و امروز... سرم را روی شانه های خیالت میگذارم و همهی خواهش های دوران کودکی ام را عاجزانه زار میزنم ... روزگاری است که عقلم با چوب حکمت تو فلک شده است ... استواری می خواهد طفل ِ اشتیاقم، تا در پناه ذهن سنّتی و منجمدت، بوی الهام و شهود گیرد!!!
نمی دانم... چرا هر چه می بینمت، نابیناتر می یابمت ...تو احساس میکنی که پیامبر دلت در تو ظهور کرده است و در شعاع ِ شمس ِ اشتیاقت، به اشراق نشسته ای...و در قرن 21 ام صداها میشنوی از نوع ِ عجیباً غریبا امّا نه آن صداهایی که مردم عادّی در ترافیکش گم شده اند!!!
ایمان سنّتی ات، پاهای کفر مرا استوارتر کرده است...دوست ندارم مثل تو، سالها در حصاری از معبدِ بندگی نا آگاهانه باشم ...دوست دارم نیمی از وجودت را که تو برای خدایت حراج کرده ای... من برای خلق خدا رایگان دهم...
آری ...نمی خواهم مثل تو باشم... امّا دریغا... که من آیینهی شکستهی بساط توام و یا آیینهی تمام نمای روزهای نشاط تو....
تو را به خدا این آیینه ی شکسته را با چوب تکفیر خود نَران ... بگذار همچنان از فرط کم بودن، فراوان باشم!!!
جان کلام........ نصیحت معنوی نمی خواهم....دست از سر کچل ما بردار
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:3 PM  توسط حمیدرضا صدر
|