تبليغاتX
وصله ی ناجـو ر
18 Jul 2006
 

زمانی میرسد که دیگر خسته ای ... عرصه­ی ناحقّ این دنیا امانت را بریده است ...هیچ چیز راضی ات نمی کند ... چشمانت غبار گرفته اند... دیگر خوبی را لمس نمی کنی ... در این میان میدانی اوج شادی و بی خیالی کجاست؟؟؟ آن دم که سنگ بزرگی از آسمان بر آید و از فرق سرت ، سر در بیارد!!! آنگاه عرصه با شکوهی پیدا میکنی به وسعت یک کهکشان برای پرواز  !!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:52 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
13 Jul 2006

 

هرگاه چشمم به دایره­ی سیاه نگاهت می افتد سرشار از سئوال بی جواب میشوم گویی ده ها حسّ نامتعارف یکهو به سراغم می آید.

دل گیرم ، از اینکه میبینم به جای خانواده ات، خودت را برای دیگرانی حلق آویز کردی که فقط مدتّی است در طول و عرض زندگی ات راه میروند .

امروز به یقین آدمهایی را در کنارت میبینم که همه چیز خود را در تو به تماشا نشسته اند امّا تو همچنان بی تفاوت، احساسات آنها را نسبت به خود وا میرانی .

یقیناً از تو شنیدم که در خطاب به من گفتی : تو اگر خودت را در برابر رنج دیگران مسئول ندانی در هر کجای بودن که باشی هنوز ناکامی من احساس میکنم تو خود در باز ترجمه­ی این جمله وا مانده ای.

تو را به خدا به اطرافت نگاه کن. سلسله­ی تو پر است از آدمهایی که بخاطر تقسیم  نا صحیح عدالت و محبّت طرد گشته اند. ولی هنوز که هنوز است... ادا و اطوار آدمهای روزگار دیده را به خودگرفته اند!!! من میترسم تو شکلی از همین فاجعه شوی . آنگاه است که آویزان همان نگاهی میشوی که عاجزانه از تو میخواست نگاهش کنی !!!

میدانم در قرن گرانی محبّت زندگی می کنیم قرن رابطه ها با فاصله ها...امّا نخواه که برادرانه از تو نخواهم گهگاه هم مسافر خانه ای شوی که آدمهایش در آرزوی چیدن سیب سلام تواند...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:35 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
11 Jul 2006

 

در دوران کودکی احساس میکنیم در بهشت زندگی میکنیم و قامت استوار خدایی ما را هیچ طوفانی قادر نیست بشکند.  شاید درست باشد ...همه­ی ما در این دوران، یک معصومیّت بالقوه داریم ،یک ایمان و یقین ناخودآگاه. آن هم بخاطر عدم آگاهی و توانایی بر انجام گناه !!!

همزمان با بلوغ از بهشت به جهنّم می آییم!!!  و اولین نشانه­ی بالغ شدنمان هم نجس شدنمان است . همین امر کافی است که احساس کنیم از بهشت ساختگی مان طرد شده ایم چون اول بار است که آلوده گشته ایم. تازه بعد از این دوره ی تکامل ، باور میکنیم چه موجود عقب افتاده ای هستیم چون می پنداریم ارتکاب مکرّر  گناه احساس ارزش ما را پائین آورده است . در هیاهوی همین عرصه از زندگی است که دائماً ، جوشش و هراس ناشی از گناه کردن را نشخوار میکنیم...دوست داریم مجدداً مثل دوران کودکی مان خوبِ فوق العاده باشیم...آری دوست داریم کودک باشیم... به همان اندازه معصوم ... و به همان اندازه مامانی!!!

بخاطر همین احساس گناه است که جلوه گاه بودنمان را در دورانی جستجو میکنیم که بخاطر عدم تکامل اراده، تسلیم بودیم در برابر اراده ...

 خستتون نکنم... جون کلام اینکه ....... پاکی کودکی ارزش نیست اگه بعد از رسیدن به سن تکامل احساس گناه میکنی بخاطر اینه که قیمت بزرگ شدنت رو دادی ، هر چیزی یه قیمتی داره ......

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:49 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
6 Jul 2006
 

ساملکم رفقا......

عرض شود ، بنده از اون جهت که حوصله­ی نوشتن ندارم درنتیجه از گذاشتن مطلب حمید قلی گونه ، معذورم.... چون به هر حال ننوشتن ،بهتر ازنشخوار کردن خزعبلاتی است که ناقص و نیم بند از کتب گوناگون دزدیده ام !!!

با این حال خوشحالم که از شّر دری وری های من  دراین پست در امانید!!!  جای شما باشم آن را به فال نیک میگیرم!!!

آنچه میخوانید سروده­ی آقای سیّد علی صالحی از کتاب ( یوما آنادا ) است.....

                                                    

               سياووشان سفيد

 

آقا اجازه!

اسکندر مقدونی تخت جمشيد را به آتش کشيد

بعد آتش راه افتاد آمد لُردِه گان

آمد خان ميرزا ،آمد سفيلان

آمد که ما از سرما نميريم

اما... ما مرديم آقا!

 

آقا اجازه!

سردار قادسيه ايوان مداين را به آتش کشيد

بعد آتش راه افتاد آمد سمتِ ايلِ ما

ما سردمان بود آقا

ترکه های شکوفه ی بادام

بوی الفبای آتش می داد

ما آتش گرفتيم آقا!

بعد مادران  مان آمدند

خاکستر ما را برداشتند بردند بالای کوه

و روبه پروردگار عالم شيون کردند

در سر زمين ما عين و الف يکی ست

فقط بگو خود عدالت کجاست؟

 

آقا اجازه!

تيمور لنگ سر راه خود به" بغ داد"

به سفيلان ما هم آمد

آمد همه ی ما را به جرم تبانی با برف

آتش زد!

دست هايمان را گرم کرد وُ

در حاشيه ی خاطراتش نوشت:

نفت بشکه ای پنجاه دلار

کوکاکولا بشکه ای دويست...؟

اين اصلن عادلانه نيست!

 

آقا اجازه!

تموچين تکليف همه را

با شعله های شيون ما روشن کرد

بعد آمد بالای سر مان گفت:

از روی کتاب" ياسای" من هزار باز جريمه بنويسيد

و حالا ما هزار سال تمام است که هِی می نويسيم و ُ

اين مشقِ مرگ را پايانی نيست!

 

آقا اجازه!

ای کاش هرگزنفت را به رايگان

درِ خانه ما نمی آوردند

که حالا اين همه  شرمنده ی آقايان نباشيم!

واقعن بعضی ها خودشان خجالت نمی کشند؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:7 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
6 Jul 2006

 

لامصّب مثل بیابان می ماند.

هرچه در حجم اندوهش راه می روی ، در انبوه بیهودگی اش بیشتر گم میشوی .

جای شما باشم از اینجا به بعدِ تهران را فقط تماشا میکنم !!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:47 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~