تبليغاتX
وصله ی ناجـو ر
22 Sep 2006

 

تقدیم به " آدم و حوا "

 

 

نگاه اجباری تان در هم گره خورد

 

وبه دنبال آن سرنوشت تناسخ یافته تان ...

 

این عشق صوری شما

 

برای اثبات یک عمر حرامزادگی ما کافی است !

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

پروردگارا

 

بدی واقعیت تو این است

 

که باید تا ابد بی بدیل بمانی !

 

اگر این چنین نبود

 

بدون فوت وقت ،

 

برایت جانشین برمی گزیدیم !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:38  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
20 Sep 2006

 

استادان دانشگاه ، کمبود و حماقت شان را به پای مشغله

 

و معاشرت با دانشجو میگذارند

 

و دانشجویان به حساب مسائلت و مشاورت با استادانشان !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:2  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
20 Sep 2006

 

خدایا ، چه بهشتی میشد آن بهشت،

 

 اگر بجای آن شرابی که وعده اش را داده ای

 

Hennessy   در جام شیفتگانت  می ریختی !

 

البته Heineken   هم خوب است ، منتها مواظب باش تقلبی نباشد !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:1  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
16 Sep 2006

 

عزیزم

 

 امروز از صبح بزاقم را در دهان نگه داشته ام !

 

به این امید که شب که تو را میبینم تحفه ای درخور و ناقابل برایت داشته باشم !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:19  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
15 Sep 2006

 

_دخمل گلم ، بازم رفتی سر اُدکلن بابایی

 

_ یعنی بابایی ، خوشبو شدم

 

_ آره دختر خوشگلم

 

_ پس بابا جون بعدیش رو هم بگیر که اومد……پوهـــــف !

 

_اوه… اوه …. اوه ...گندت بزنه !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:54  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
14 Sep 2006

 

_ آقای دکتر...خیلی ناراحتم....نمی دونم چرا دماغم رو عمل کردین مثل عقاب شدم !

 

_خوب خانوم محترم خوشحال باشین ... چون تو بین  عقابا هم خوشگل پیدا میشه !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
14 Sep 2006

 

_آقا شما چقدر شبیه محمدرضا گلزاری

 

_خواهش میکنم ...والاّ چه عرض کنم... نظر لطف تونه

 

_آخ ... ببخشید ... اون داداشته که شبیه شه

 

_تو بیشتر شبیه لات های لاله زاری !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:56  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
14 Sep 2006

 

بابا ول کن اون تومور مغزی رو ...الآن حالت چطوره ؟؟ !!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:46  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
13 Sep 2006

 

نمی دانم ...

 

چرا گل خداشناسی ام تنها در بهار حاجات میشکفد؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:57  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
13 Sep 2006

 

_حمید دیدی ؟

 

_آره

 

_حاجی ، عجب چیزی بود...

 

_ درسته، چیزه خوبی بود !

 چون هرچی پیشرفت در هنر نقاشی از رنسانس به این ور باشه رو میتونستی تو صورتش ببینی !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:57  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
12 Sep 2006

 

خدایا، توبه

 

مرا ببخش

 

باور کن ، گناه از دختر همسایه بود

 

که هر شب

 

از پشت پنجره

 

با آن عشوه های تُرکی اش

 

فکر غریزه ام را نکرد !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:15  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
11 Sep 2006
 

به هنگام جزر

 

از روی فراهت، بر ساحل دریا ، تصویر زنی به نجابت  کشیدم

 

به هنگام  مد ، بازگشتم

 

تا تصویر او را با وجاهت بنگرم. لیک بر روی شنها چیزی نیافتم

 

جز جهالت خویش.

 

                                                          حمید قلی حمید !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:40  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
10 Sep 2006

 

این پست داش میثم رو خیلی دوست دارم گذاشتم اینجا شما هم بخونید

 

دوستی با تکرارِ آنچه ناخوشایند است، آنرا عادی می‌کند. به آن جرأتِ بودن می‌بخشد. من در برابر دیگری است که ناخوشایند می‌شوم، پس با دیگری است که باید بر این ناخوشایندی غلبه یابم. اگر چهره‌ی نازیبای من، یا قدِ کوتاه تو، یا تنبلی و بی‌قیدیِ آن دیگری، اسبابِ حقارت ما را فراهم کرده است، باید آنقدر این مسئله را تکرار کرد تا بالاخره از پا درآید. با بزرگنمایی و اغراق در آنچه هستی بر آنچه هستی غلبه می‌یابی. با اینکار، استیلای ذهنیِ آنچه بر جانت سنگینی می‌کند را لِه می‌کنی و خود را مستعد و مهیای پس راندن تحقیرهای احتمالی می‌گردانی. یاد می‌گیری که در صورتِ کسی که تو را زشت نامیده زُل زُل نگاه کنی، و بی‌بند و باری را در مقابل کسی که تو را با آن تحقیر می‌کند، به حد اعلا برسانی. مسخره می‌شوی تا از مسخره بودن برهی، تا ذات زندگی را برهنه کنی، تا صحرای محشری بسازی که همگان در پیشگاه آن برابرند. یک کلام، مسخره می‌کنی تا آزاد شوی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:57  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
9 Sep 2006

 

زنانی که

همه­ی رنج حاصل از بودنشان را

پیچیده در تفاله ای به سوی مردان پرتاب میکنند.

و دخترانی که

همه­ی وقاحت حاصل از حماقت شان را در ارتباط با مردان می دانند

شک نکنید که در آینده ، پریودشان را هم به گردن مردان می اندازند !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:46  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
8 Sep 2006

 

گاهی سراپا اشتیاقم،

 

چونانکه زمان را به چالش می طلبم.

 

و گاهی هم سرشار از رخوت ام

 

چونانکه که زمان را با چریدن اسراف میکنم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:33  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
7 Sep 2006

 

راه کار پیچیده ترین معضلات اجتماعی تکاثف یافته را

 

کار کشته ترین فاحشه های شهر میدانند ...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:1  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
7 Sep 2006

 

رفقا ... امروز دلم خیلی گرفته ،

 

 لطفاً یکی تون بیاد تلمبه بزنه !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:28  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
7 Sep 2006

 

انسان میتواند آزاد باشد بی بزرگ بودن

 

امّا نمی تواند بزرگ باشد بی آزاد  بودن

 

                                                      جبران خلیل جبران

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:48  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
7 Sep 2006

 

همیشه دوست داشتم در جیبم یک عدد قفل و کلید داشته باشم

تا هر وقت حوصله ام از نگاه دختری سر می رفت آن را از جیبم در بیاورم

توی چشمان آن دختر زل بزنم و فقط با قفل و کلید بازی کنم

آن وقت خودش می فهمید باید چکار کند !!!

 

پ.ن : یا میترسد و میرود یا میشنگد و میماند !!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:55  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
7 Sep 2006

 

یا رب ...گر همان شود که تو خواهی، پس از این حمید قلی چه می خواهی؟!

 

گر ما را پیراستی چنان که خود خواستی، پس خداوکیلی!! تو را چنان خدایی

 

 بایستی که آنرا شایستی...

 

 

پ.ن: بی معرفت !! آسمون با من و تو قهر دیگه...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:54  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
6 Sep 2006

 

 

 ­­_سلام خانوم

 

 _سلام

 

 _حالتون خوبه

 

 _مرسی . بجا نمیارم...

 

 _نباید هم بجا بیاری...هه هه هه ...ببخشید خانوم یه سئوالی داشتم

 

 _بفرمائید

 

_میکشی پائین ما بزنیم داخولِت !!!

 

_ چی ؟ خفه شو کثافت...برو گم شو مادر  ج ن د ه !!

 

_ بابا، خانوم جان بخند... دوربین مخفی بود !!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:16  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
5 Sep 2006

 

خداوند نگاهی به ساعت شماطه دار خود کرد و سپس گفت:

آخییییش ... این هم از روز صدم ... برای امروز کافی است....

فردا به حساب و کتاب میپردازم ...

در این ده روز خودشان را خوب نشان داده اند!!! 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:16  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
5 Sep 2006
 

در حالی که پولش را گرفته بود و می شمرد با لحنی عشوه گرانه به من گفت:

" دوست دارم عزیزم  "

 همان جمله ای که سالها از زبان زنم نشنیده بودم !!!

پ.ن:راستی... به جون مادرم من زن ندارم ها... این فقط fiction بود

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:40  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
2 Sep 2006

 

به هیچ وجه دوست ندارم سخنم مشام ناپرورده تان را بیازارد.امّا دیروز در اتوبوس کنار پیرمرد فرتوتی نشستم. پس از لحظه ای بواسطه­ی کهولت سن و از روی بی اختیاری موسیقی ای از دستگاه گوارش خود نواخت .چند نفری متوجه عملش شدند.شرمگین شد.در همین حین جوانی سخیف ولی خوش پوش و با کلاس کار بدتری انجام داد.طعنه زنان به پیر مرد گفت: بابایی... حداقل پنجره­ی بالا سرت رو واز کن ...دریغ از اینکه پنجره، دستگیره نداشت!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:45  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
1 Sep 2006

 

عزیزم ، یک سال اسیر حرف مردم بودم / با اینکه همیشه در کنارت بودم

 

یک هفته به جرم دور گشتن از تو / همواره بهانه­ی تبسم بودم / بگذریم /

 

مردم چه میدانند که  سفید به تن کردی ؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:21  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
31 Aug 2006
 

حس میکنم زمان نوشتن فرا رسیده است و باید در قالب کلمات، بریده ای به سینه­ی این وبلاگ بگذارم.میخواهم از خودِ تکراری ام بگویم. مثل همیشه یک دل پر برای خالی شدن دارم...نمی دانم از کجا شروع کنم....

رفقا، باور کنید که من به شدت تنها هستم. این مسئله بعد از مدتها فکر و در نتیجه­ی یک روند انتزاعی و اقناعی برایم ملموس گردید ! من تنها هستم ، حتی در کنار شما عزیزان !

همه­ی شما از فهم پیچیدگی های اخلاقی و روانی من عاجزید ! این بدین معنا نیست که خود را تافته ای جدابافته می دانم. بلکه بدین معنا است که هیچ کدام از شما از نزدیک ، حقیقت مرا لمس و شهود نکرده اید و در دوران زیستنم در کالبد یک تجربه­ی مشابه با من نزیسته اید تا بوی گند مرا احساس کنید ! بخاطر همین هست که با شما راحت تر میتوانم سخن بگویم تا با نزدیکانم. چون هیچ ذهنیّت کامل و بالیده ای بجز دری وری های من از من سراغ ندارید. شاید همین احساس ناآشنایی است که باعث شده من برای شما پدیده­ی بکر و قابل مطالعه ای باشم ! همانطور که شما برای من!

نمی دانم چه انگیزه ای باعث شد که به جرگه­ی وبلاگ نویسان پیوستم.با اینکه هیچگاه از نوشتنم راضی نبوده ام امّا یقین دارم که تجربه­ی ایده آلی بدست آورده ام. چون فرصتی برایم فراهم شد که از سفره­ی بینش و گویش شما شمّه ای برچینم تا بدین ترتیب دامنه­ی بودش خود را گسترش دهم.برای من که  قدرت ترکیب مسائل را ندارم.(چون گوشهایم حرفهای خوشایند را بر می چیند و تا جایی که بخواهد میشنود ! ) عرصه­ی وبلاگ نویسی، زمینه­ی مناسبی را سبب ساز شد تا دیگر قهرمان تکه تکه فهمی نباشم.قبلاً هم گفته بودم اولین دلیل عمده ای که مرا به سمت و سوی وبلاگ نویسی سوق داد این بود که با فرهنگ محاوره آشنا شوم. چون تا آنجایی که از خود سراغ دارم در شرایط سخت گفتگو، استاد مغالطه و تک فهمی هستم. خوبی وبلاگ این است که با هم توافق میکنیم که فقط به یکدیگر  گوش دهیم و وقتی افکارمان منسجم شد در فضای مجازی دیالوگ پرانی، کس شعرهایم را بگوییم !!!

بارها گفته ام که این عرصه ، موضع تعیین حق نیست. اصلاً معلوم نیست حق با کیست. چون...

 

از نظرگاه است ای مغز وجود                                              اختلاف مومن و گبر و یهود

 

بگذریم... نمی دانم چه چیز باعث شد که حسن مطلع هرزه گویی ام را به نام مبارک دری وری مزیّن کردم. امّا آنچه که می دانم این است که من خود نمونه­ی بسیار برجسته ای از افراد استثنایی ام !!! بطوریکه از میان عناوین و القاب و اشاره هایی که در برابرم قد علم کرده بودند نامی را برگزیده ام که هنوز هم نمی دانم چه جاذبه ای در او بود که مرا با خود ربود. چنانچه نمی توانم خود را بدون او احساس کنم و هرروز دلم برایش تنگ میشود!

باور کنید... خیلی مسائل هستند که به مرور زمان، از فرط تکرار برایم عادّی میشوند. امّا دری وری، که خود نامش، نماد تکرار بیهودگی هاست این حالت ذهنی را برایم ندارد.

با این تقاسیر دیر زمانی است که احساس میکنم عقلم چنان کوچک شده است که تحمّل بزرگی در ِ دری وری را ندارد از اینرو به سرم زده تا درش را تخته کنم !  امّا ندایی از جنس شور و اشتیاق به من نهیب می زند و مرا به خود میخواند. بنابراین مثل خیلی از دوستان تصمیم گرفته ام که این کمینه را دفتر گاهنوشتم سازم .باشد که همگی در سایه سارش رستگار شویم !!!

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:42  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
25 Aug 2006

 

با تو دوزخ ، جنّت است  ای خوش  خصال

                                                  با تو زندان، چون گلستان است بی حرف و حساب

 

ما برای خدمت  خلق آمدیم  ای اهل جان

                                                  چون تو خدمت میکنی پس ما کییم ؟؟ اسهال خان

 

هر که اسهال اصیلی دید، جان کردش  فدا

                                                   ما ندیده ، میکنیم جان  طلا مان را فـــــــــــــدا !!!

 

دست آخر این چنین بر ما تو اسهالی نرین

                                                   چون بدین ترتیب  هر دم میکنی ظلمی مزیـــد !!!

 

                                                   

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:29  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~