حس میکنم زمان نوشتن فرا رسیده است و باید در قالب کلمات، بریده ای به سینهی این وبلاگ بگذارم.میخواهم از خودِ تکراری ام بگویم. مثل همیشه یک دل پر برای خالی شدن دارم...نمی دانم از کجا شروع کنم....
رفقا، باور کنید که من به شدت تنها هستم. این مسئله بعد از مدتها فکر و در نتیجهی یک روند انتزاعی و اقناعی برایم ملموس گردید ! من تنها هستم ، حتی در کنار شما عزیزان !
همهی شما از فهم پیچیدگی های اخلاقی و روانی من عاجزید ! این بدین معنا نیست که خود را تافته ای جدابافته می دانم. بلکه بدین معنا است که هیچ کدام از شما از نزدیک ، حقیقت مرا لمس و شهود نکرده اید و در دوران زیستنم در کالبد یک تجربهی مشابه با من نزیسته اید تا بوی گند مرا احساس کنید ! بخاطر همین هست که با شما راحت تر میتوانم سخن بگویم تا با نزدیکانم. چون هیچ ذهنیّت کامل و بالیده ای بجز دری وری های من از من سراغ ندارید. شاید همین احساس ناآشنایی است که باعث شده من برای شما پدیدهی بکر و قابل مطالعه ای باشم ! همانطور که شما برای من!
نمی دانم چه انگیزه ای باعث شد که به جرگهی وبلاگ نویسان پیوستم.با اینکه هیچگاه از نوشتنم راضی نبوده ام امّا یقین دارم که تجربهی ایده آلی بدست آورده ام. چون فرصتی برایم فراهم شد که از سفرهی بینش و گویش شما شمّه ای برچینم تا بدین ترتیب دامنهی بودش خود را گسترش دهم.برای من که قدرت ترکیب مسائل را ندارم.(چون گوشهایم حرفهای خوشایند را بر می چیند و تا جایی که بخواهد میشنود ! ) عرصهی وبلاگ نویسی، زمینهی مناسبی را سبب ساز شد تا دیگر قهرمان تکه تکه فهمی نباشم.قبلاً هم گفته بودم اولین دلیل عمده ای که مرا به سمت و سوی وبلاگ نویسی سوق داد این بود که با فرهنگ محاوره آشنا شوم. چون تا آنجایی که از خود سراغ دارم در شرایط سخت گفتگو، استاد مغالطه و تک فهمی هستم. خوبی وبلاگ این است که با هم توافق میکنیم که فقط به یکدیگر گوش دهیم و وقتی افکارمان منسجم شد در فضای مجازی دیالوگ پرانی، کس شعرهایم را بگوییم !!!
بارها گفته ام که این عرصه ، موضع تعیین حق نیست. اصلاً معلوم نیست حق با کیست. چون...
از نظرگاه است ای مغز وجود اختلاف مومن و گبر و یهود
بگذریم... نمی دانم چه چیز باعث شد که حسن مطلع هرزه گویی ام را به نام مبارک دری وری مزیّن کردم. امّا آنچه که می دانم این است که من خود نمونهی بسیار برجسته ای از افراد استثنایی ام !!! بطوریکه از میان عناوین و القاب و اشاره هایی که در برابرم قد علم کرده بودند نامی را برگزیده ام که هنوز هم نمی دانم چه جاذبه ای در او بود که مرا با خود ربود. چنانچه نمی توانم خود را بدون او احساس کنم و هرروز دلم برایش تنگ میشود!
باور کنید... خیلی مسائل هستند که به مرور زمان، از فرط تکرار برایم عادّی میشوند. امّا دری وری، که خود نامش، نماد تکرار بیهودگی هاست این حالت ذهنی را برایم ندارد.
با این تقاسیر دیر زمانی است که احساس میکنم عقلم چنان کوچک شده است که تحمّل بزرگی در ِ دری وری را ندارد از اینرو به سرم زده تا درش را تخته کنم ! امّا ندایی از جنس شور و اشتیاق به من نهیب می زند و مرا به خود میخواند. بنابراین مثل خیلی از دوستان تصمیم گرفته ام که این کمینه را دفتر گاهنوشتم سازم .باشد که همگی در سایه سارش رستگار شویم !!!