تبليغاتX
وصله ی ناجـو ر
18 Apr 2007

 

چه روزهای پر نشاطی را روی آن نیمکت گذراندیم

 

من سیگار میکشیدم و تو بستنی میخوردی .

 

و چون تو برای سیر نگه داشتن  من همیشه ذوق زده بودی

 

اوّلِ بستنی ات را به من تعارف میزدی !

 

من هم دستت را رد نمی کردم !

 

بوی سیگار و ردّ لبانم ، بر بستنی نقش می بست

 

و تو با اشتیاقی مضاعف آنرا نوش جان میکردی !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:56 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
16 Apr 2007

 

قضیه مردم مملکت ما میدونید مثل چی میمونه ؟

ما مثل یه گله میمونیم که سگ گله نداریم !

درسته یه روزی شاه رو انداختیم بیرون و الان

چوپون داریم  ! ولی اصل کار اون سگ گله ست که نداریم !

اگه داشتیم... مملکتمون نمیشد انقدر

خرکی و هرتکی و هرکی هرکی !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:3 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
11 Apr 2007
 

_    نمره­ی امتحانت چند شد ؟

 

+    بیست

 

_    اِی خر خونِ کثافت !

 

+   نه خداوکیلی...یه شب بیدار موندم و زحمت زیاد کشیدم...

 

_    آره... راست میگی ... زحمتی که تو کشیدی ، مرغ  زیر خروس نکشیده !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:37 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
11 Apr 2007

 

آن زمان که با یک نگاه ، عقوبتم کردی

 

و سپردی مرا به تابوت حافظه ها

 

من نیز بیکار ننشسته ام

 

و  در خیالم هر روز تو را تشییع جنازه میکنم  !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:36 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
10 Apr 2007

 

زیبایی ام میان مردم این شهر هیچ گاه دیده نشد !

 

کاش لااقل در شهر کورها ،

 

 یک چشمی  بدنیا می آمدم !

 

 تا آنوقت ، زیبایی ام مرهون خیل عظیم کورهایی باشد که دور و برم را گرفته اند !

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:53 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
8 Apr 2007

 

سالهاست که یاد و خاطره ات را در ذهن مدفون کرده ام

 

خوشحال باش

 

 کم کم داری زیر خاکی میشوی !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:22 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
2 Apr 2007

 

 

هرگاه که می بینمت دلیل خنثی بودن احساساتم را نسبت به تو در نمی یابم... آخر می دانی ؟ من و تو از

یک خونیم ، از یک ریشه از یک پشت . چرا باید حماقتمان اینقدر عمق داشته باشد ؟

برایم جالب است زمانش که می رسد هر دو چهره­ی آدمهای روزگار دیده را به خود میگیریم. هر دو آمده ایم

وبلاگ زده ایم و از سر فهم و شعور حرفهای قلمبه سلمبه می زنیم بیا یک بار هم که شده صدای دانش و

بینش خود را در سکوت ، تمرین کنیم. آنگاه احتمالاً هزاران شاعر و نویسنده و اهل فهم در ما رفت و آمد خواهد کرد ! باور کن من و تو در حال حاضر هیچ چیز نیستیم مگر خروس جنگی هایی که در رگ سخن سرایان جا خوش کرده اند ! نمی دانم چرا باید فلسفه­ی در کنار هم بودنمان دائماً به یکدیگر انفعال تزریق کند . من در سایه­ی با تو بودن باید شکلی از بودش شوم نه اینکه در حضور تو وجود خود را کسر کنم . نمی خواهم احساس کنم که به همه­ی هستی تو بدهکارم به همه­ی کمبودهایت به همه­ی نداشتن هایت !

دوست ندارم هر روز پای میز محاکمه­ی یکدیگر خود را حلق آویز کنیم ! دوست دارم اگر لبخندی بینمان هست واقعی باشد نه اینکه آنرا تصنّعی روی لبهایمان مونتاژ کنیم !

خلاصه دوست ندارم هر روز خشم و نفرت در نگاهمان باشد . دوست ندارم هر روزمان طعنه و ناسزا باشد زیرا با نفرت و طعنه و دشنام... نمی توان از زندگی اعاده­ی حیثیت کرد !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:39 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
29 Mar 2007

 

به قدیمی تر ها که نگاه میکنیم میبینیم که رسیدن به احساس زیبایی توشون خیلی راحت تر از امروزی ها بوده. مادرهای ما خودشون رو با دخترای فامیل و در نهایت اهل محل مقایسه میکردن وخیلی راحت میتونستن احساس زیبایی یا حداقل احساس معمولی بودن بکنند خیلی جالبه تو قدیم بیشتر مردم معمولی به حساب می اومدن ( حتی خوش تیپ ترین هنر پیشه های فیلم ها ) در سایه انتقال چنین احساسی هیچ کس زشت محسوب نمی شده اما الان نمره ای که ما به زیبایی خودمون میدیم حاصل مقایسه ایست که با استانداردهای زیبایی موجود در اطرافمون انجام میدیم ( استانداردهای دست نیافتنی ای که خودمون بابش کردیم )

من کون خودم رو پاره میکنم طوری موهامو درست میکنم طوری لباس می پوشم تا شبیه گلزار بشم !

تو قیافتو طوری درست میکنی که هر کی ندونه فکر میکنه کلئو پاترایی !

اون یکی میره دماغشو عروسکی عمل میکنه تا بشه عروسک تا بشه باربی !

خلاصه می خواهیم خودمون رو شبیه اسطوره هایی کنیم که از فرط رویت و تکرار ،خیلی عادی و گاهاً حال به هم زن شده اند!

من فکر میکنم نسل ما هر چقدر نیرو و پول خرج کنه به قدر کافی احساس زیبایی نمی کنه چون با ساختار اشتباهی از معیار ها بار اومده . . . . . .

 

نوشته شده توسط:

 

حمیدرضا جواتی لاله زار داداش ممرضا گلزار

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:46 AM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
27 Mar 2007

 

 

چند روز پیش با رفیقم داشتیم تو خیابون راه می رفتیم یه چیزی دیدیم کف هر دومون برید.آقا یه زن حدوداً 30-35 ساله چنان آرایش کرده بود که من به شخصه نزدیک بود برم جلو و لبهای این خانوم رو مورد عنایت قرار بدم.

یعنی هر چی پیشرفت تو هنر نقاشی از رنسانس به این ور باشه رو میتونستی تو صورتش ببینی! در کل من با دیدن این صحنه تا خود صبح به گا رفتم !

نمی دونم مشکل از کجا آب میخوره اما من احساس میکنم ریشه­ی بعضی از معضلات رو باید تو فرهنگمون پیدا کنیم در واقع من فکر میکنم دلیل عمده­ی زیاد آرایش کردن زنان ایرانی به نوع حجاب و نحوه­ی ایجاد ارتباطشون با مردها بر میگرده

در غرب ارتباط با زنان بصورت لمسی است و آزادی جنسی  فاصله ها رو از بین برده و زنها راحت میتونن قسمتهای محرک بدنشون رو عرضه کنن و جالب اینکه در غرب حرف اصلی رو س ک س میزنه نه زیبایی !

اما در شرق بویژه ایران این ارتباط بصورت بصری است و وجود حجاب باعث شده که رابطه ها با فاصله باشه

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:41 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
27 Mar 2007
 

آهای آینه

 

 از خود چه داری ؟

 

که هر آنچه در توست

 

تقلب رفتار است !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:39 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~