هرگاه که می بینمت دلیل خنثی بودن احساساتم را نسبت به تو در نمی یابم... آخر می دانی ؟ من و تو از
یک خونیم ، از یک ریشه از یک پشت . چرا باید حماقتمان اینقدر عمق داشته باشد ؟
برایم جالب است زمانش که می رسد هر دو چهرهی آدمهای روزگار دیده را به خود میگیریم. هر دو آمده ایم
وبلاگ زده ایم و از سر فهم و شعور حرفهای قلمبه سلمبه می زنیم بیا یک بار هم که شده صدای دانش و
بینش خود را در سکوت ، تمرین کنیم. آنگاه احتمالاً هزاران شاعر و نویسنده و اهل فهم در ما رفت و آمد خواهد کرد ! باور کن من و تو در حال حاضر هیچ چیز نیستیم مگر خروس جنگی هایی که در رگ سخن سرایان جا خوش کرده اند ! نمی دانم چرا باید فلسفهی در کنار هم بودنمان دائماً به یکدیگر انفعال تزریق کند . من در سایهی با تو بودن باید شکلی از بودش شوم نه اینکه در حضور تو وجود خود را کسر کنم . نمی خواهم احساس کنم که به همهی هستی تو بدهکارم به همهی کمبودهایت به همهی نداشتن هایت !
دوست ندارم هر روز پای میز محاکمهی یکدیگر خود را حلق آویز کنیم ! دوست دارم اگر لبخندی بینمان هست واقعی باشد نه اینکه آنرا تصنّعی روی لبهایمان مونتاژ کنیم !
خلاصه دوست ندارم هر روز خشم و نفرت در نگاهمان باشد . دوست ندارم هر روزمان طعنه و ناسزا باشد زیرا با نفرت و طعنه و دشنام... نمی توان از زندگی اعادهی حیثیت کرد !