1_
دوستم اهل مسافرته ،
ولی از وقتی که خونه اش رو عوض کرده و رفته روبروی کلانتری
جرات نمی کنه که اونو تنها بذاره و بره مسافرت !
2_
امروز بوضوح دریافتم که
اکثر ما آدمها ، روابطمان را برای ابراز توانایی هایمان شکل می دهیم
عاشق میشویم تا برایش شعر بگوییم
محبت مان را به پایش می ریزیم تا در حسن و کمال ما ذوب شود
برایش کتک میخوریم تا ارادت مند جلوه کنیم
خلاصه...
میبینیم و میشنویمش ، تا شهوت دیده و شنیده شدن خودمان را ارضاء کنیم
3_
آنکه من از روی خواهش، به تمنّایش نشسته ام
از نشاط لبریز است
و چون ماهی لیز است
چون به گاه گرفتن ، فرار میکند !
4_
خاطراتم را که مرور میکنم ، یک آدم پررنگ و مارک دار همیشه در آن حک شده است
و آن پسرک دست فروشی است که بدون آنکه حرفی بزند با نگاهش از من خواست تا از او فالی بخرم .
امّا من دستش را رد کردم !
چون برای انجام کارهایی که هیچ کدامشان در خاطراتم نیست کلّی عجله داشتم !
پ.ن: چرا من پست های قدیمی رو هر چند وقت یک بار تحویل میگیرم ؟؟
