در خاطرات دوردست و زوار در رفته ام یک پسر فال فروش خیلی پر رنگ برایم مارک شده است ! دیروز در مترو دوباره دیدمش هنوز هم همان مرامهای گذشته اش را داشت. از مردم می خواست که از او فالی بخرند هر کـَس که میگفت نمی خواهم خیلی ساده از آنها عبور میکرد ولی هر که میگفت پول ندارم یک فال مجـّانی به آنها میداد و میرفت . واقعاً میرفت ! برایم جالب بود این طرف آدمهایی هستند که حتی صد تومان هم شاخص و نظام بودنشان را در زندگی بالا،پایین میکند ولی آسان میگذرند ! و باعث میشوند خمیره ی درک آدمیت در قلبت جوانه بزند . ولی آن طرف تر آدمهایی جلوی شومینه روی صندلی لَم داده اند و به سوپر دولوکس بودنشان فکر میکنند و به اعتبار حساب بانکی شان احساس آدمیت !