تبليغاتX
وصله ی ناجـو ر
18 Aug 2009

خوب ، شما اسمش را بگذارید هرزه گی !

من هم این میل هر روز با یک دختر بودن را میگذارم به حساب رسیدن میوه­ی شناختم!

بماند که هر روز دارم صرف میشوم !

هر روز در حال شدن ام !

آخر چقدر باید بگذرد تا برسیم !

تو پرسیدی خوب هدفت چیست ؟

پاسخ دادم : اینکه به هدفم برسم به مقصودم !

میوه در مسیر تکاملش به مقصد رسیده  است نه به مقصود

چون در سفر دانه به گل بعد از میوه شدن و رسیدن باید باز هم از دانه­­ی آن استفاده شود

من در رابطه ام با دختر ها میخواهم به مقصود برسم !

به مقصد های پیاپی رسیده ام !

حرفهایم که تمام شد خندیدی و گفتی حالا اینها را بی خیال !

بیا برایت یک دختر رسیده پیدا کنم !

فصل بلوغ سینه هایش با خودت !

دهانم را کج کردم و گفتم  : تو گوز نداری که به قِــلاق بی اندازی مَشتی!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:43 AM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
9 Aug 2009

روبروی *بازجو* نشسته ای

صدای باورت میلرزد

پاهای اراده ات سست شده است

چشم های *بازجو* پر از اطلاعیه و بخش نامه هایی است

که با خمیره­ی درک تو نمی خواند

 اما صادر میشوند ، گریزی نیست !

 

هاج و واجی !

به تو یاد داده اند که فقط بگویی " آری "

یک آری به نشانه های راه او ! 

یک آری به بودن هر گونه که او تعیین می کند !

به رفتن هر گونه که او میخواهد !

 

_ پس بگو با کیا همدستی ؟!

 + آری !

 _ آری چیه احمق ! میگم با کیا همدستی ؟!

 + آری با " کیا "همدستم !

 

بازجو تمام تو را به تاراج برده است

نشسته ای و فقط با انگشتان بلا تکلیفت بازی میکنی

میدانی که چاره را چمچاره نیست

پس  مجبوری ، آزادی خود را ار تایید آنها جستجو کنی !

 

باور کن برادر !

تو و *بازجو* خیلی بهم شبیه اید !

چون در تو نیز نقش دروغ ، نقش بسته است !

تو نویسنده ای ، سیاست مداری ، شاعری  

و او چاقو کشی ست که در قالب سخن سرایان جا خوش کرده است !

 

هر چقدر راحت تر اعتراف کنی

قیافه­ی خوش تراشیده تری تحویل میگیری

به عطر*یا*نفر* نگاه کن !

بترس از حال و روز  اب *طحی* !

زیر چشمت که نمی خواهی شبیه بهزاد شود !

البته ما بارها بازی هایمان در سکوت تمرین کرده ایم

جوری اعتراف میگیریم که جایش نماند !

 

باید مطیع و مُنقار باشی

تا هر چه خواستند بر  تو راه روند

لات و آلات نثارت کنند!

تاریخچه­ی خانوادگی ات را پاک کنند!

بدوزند ، ببافند !

وقتی گذشت و تمام شد تو  تنها میتوانی

با لبخندی تلخ در *داد*گا*هی نمایشی 

از کل شرافت اجدادی ات اعائده­ی حیثیت کنی !

 

 

پ.ن : مانده تا برف زمین آب شود !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:55 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
5 Aug 2009

+ رییس جمهور هم که معلوم شد ! 

 تسلیت میگم ، خدا رفتگانتون رو بیامرزه !

 

 _ مرسی ، خدا هم رفتگان پشت شما رو زیاد کنه !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:39 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
5 Aug 2009

خیلی اتفاقی از طریق فهرست وبلاگ ها در بلاگفا  وارد یه  فوتو بلاگ س ک س ی شدم وقتی دقیق شدم دیدم من و صاحب این وبلاگ خیلی بهم شبیه ایم !  چون  احتمالاً هر دو در نظر هم احمق جلوه می کنیم ! برای اینکه من و اون تمام انرژیمون رو توی  یک مجرایی گذاشتیم که هیچ کدوم از دیگری وقت برای پر کردن زحمات کامل هم نداریم ! شاید بخندید من وبلاگ او را نادیده بستم نه اینکه از س ک س بدم بیاید نه ! فقط بخاطر اینکه همیشه به دنبال آن بُعد از برهنگی بودم که ندیده و نشنیده هایم را به حیطه­ی بی طرف آگاهی ام وارد کند ! او هم احتمالاً  نوشته های مرا ناخوانده میگذارد چون در پی عکس هایی است که موجودیت اش را با بیان اینکه " من قبح برهنگی را در نظر تو شکستم " اعلام کند !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:50 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
5 Aug 2009
عشق تو نسبت به یک آدم

 درست بستگی به این داره که

خودت چقدر خودت رو دوست داری !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:44 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
1 Aug 2009

     

آقا اجازه!

اسکندر مقدونی تخت جمشيد را به آتش کشيد

بعد آتش راه افتاد آمد لُردِه گان

آمد خان ميرزا ،آمد سفيلان

آمد که ما از سرما نميريم

اما ، ما مرديم آقا!

 

آقا اجازه!

سردار قادسيه ايوان مداين را به آتش کشيد

بعد آتش راه افتاد آمد سمتِ ايلِ ما

ما سردمان بود آقا

ترکه های شکوفه ی بادام

بوی الفبای آتش می داد

ما آتش گرفتيم آقا!

بعد مادران مان آمدند

خاکستر ما را برداشتند بردند بالای کوه

و روبه پروردگار عالم شيون کردند

در سرزمين ما عين و الف يکی ست

فقط بگو خود عدالت کجاست؟

 

آقا اجازه!

تيمور لنگ سر راه خود به" بغ داد"

به سفيلان ما هم آمد

آمد همه ی ما را به جرم تبانی با برف

آتش زد!

دست هايمان را گرم کرد وُ

در حاشيه ی خاطراتش نوشت:

نفت بشکه ای پنجاه دلار

کوکاکولا بشکه ای دويست...؟

اين اصلن عادلانه نيست!

 

آقا اجازه!

تموچين تکليف همه را

با شعله های شيون ما روشن کرد

بعد آمد بالای سر مان گفت:

از روی کتاب" ياسای" من هزار باز جريمه بنويسيد

و حالا ما هزار سال تمام است که هِی می نويسيم و ُ

اين مشقِ مرگ را پايانی نيست!

 

آقا اجازه!

ای کاش هرگزنفت را به رايگان

درِ خانه ما نمی آوردند

که حالا اين همه  شرمنده ی آقايان نباشيم!

واقعاً بعضی ها خودشان خجالت نمی کشند !

                                                                 

                                                             سیّد علی صالحی از کتاب ( یوما آنادا )

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:5 AM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
29 Jul 2009

۱

دهان بی تابم

 دندان گیر

 سینه های شاد توست

 برایم قدمی بردار

 بگذار تا احساس هوایی بخورد !

 

۲

می دانم

رشته­ی غمهایت دراز شده است.

ولی ، مرد باش !

دردهایت را 

در گوش ِ دلخوشی های مردم جار نزن !

 

۳

در وجود هر انسانی به قدر کفایت ،

 حماقت وجود داره

 مثلا با اینکه میدانم این قضیه به نفع ام نیست

 ولی هرروز رابطه ام را با دخترها تنگتر میکنم !

 

۴

افسانه آخرت ارزانی آباء و  اجدادی تان !

 من در شکوه جنبشی بی پایه

 فهمیدم ،

 قیامت همین دنیاست !

 

۵

اگه دختری بهت گفت

" پول و مادیات برام ارزش نداره "

بدون که اینو گفته که نره قاطیه ترشی ها !

چون خرش که از پل گذشت 

از پوست تنت

برات مبل سلطنتی میسازه !

 

۶

من تازه فهمیدم

 " من هم همینطور "

 بهترین جواب دخترها در قبال

 جمله­ی  " دوست دارم "  پسرهاست !

 مخصوصا اگه دوست دارم پسرها تلویحاً معنای " میخوام بکنمت  "  رو داشته باشه  !

 

۷

 

مردها  در زندگی سه نوع دغدغه دارند

 نان

 زن

 دین

 اولی و دومی به نظر من  بر سومی مرجح ترند

 در واقع دین آخرین چیزی باید باشد

که مردان  آنرا وجهه همت خویش قرار می دهند !

 

۸

پشت شورتش به انگلیسی نوشته بود

اولین دست ِ گرمی که به کون شما می خورد !

 

پ.ن : فکر کنم منظورش این بوده که دستِ اول

دست گرمیه، بزن تا گرم شیم ! آره ماشالله !

 

۹

سوتین صورتی تو

که باد را شلاق میزد

وقتی روی بند می رقصید!

و شورت خال خالی من

که می خندید وقتی روی بند تاب می خورد !

 

۱۰

راه کار پیچیده ترین معضلات اجتماعی تکاثف یافته را

کار کشته ترین فاحشه های شهر میدانند! 

 

پ.ن : دوباره گذاشتمشون تا یاد خیلی چیزا بیفتم !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:26 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
29 Jul 2009

تو را نمی دانم 

اما *پهلوی* برای خودش اصل و نسبی داشت !

شاید آن زمان تو بر سر قبرها قرآن می خواندی  

و رقص چوب

به آهنگ کویر  قم ، تنها تفریحت بود !

می گویند آن زمان در سگستان سه تار میزدی !

و امروز که با آن دست علیل شده ات کوک هر سازی ناکوک می شود

به زور طهارت می گیری !

ای که روی تفرعن فرعونیان را کم کرده ای

و گهگاهی سر بزنگ ها

از رسانه­ی ملی بر سر بوق میشوی

تا من که کارگاه آدم شناسی راه انداخته ام باورم شود

که ای *سّید/ع ل ی* !

تو اسباب بازی بیش نیستی

برای گرم کردن تنور ملّت !

 

پ.ن : این پست تکراری تقدیم به تو !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:20 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
27 Jul 2009

درست در چنین روزی زندگی از جایی که نمی دانم مرا صدا زد !

 پدرم در گوش ناپرورده ام

 جملاتی عربی را زمزمه کرد

 تا قدر مطلق من با مشابه عربی _ اسلامی برابر باشد !

 و اینگونه  من ، مسلمان موروثی شدم !

 تا هزیته­ی کمتری  مصروف شناختن دینم کنم !

 مادرم می گوید اسم حمید، بر روی پلک چشمت نقش بسته بود

 و اینگونه شد که من  با اسم حمیدرضا به ثبت رسیدم !

 و چُنین شد که  تافته­ی من بافته شد

و امروز به ناچار رج حرفهای ناگفته­ی من اینگونه نا تمام در رفت !  

 و این تنها بهانه ای شد که به گوش فرزند خیالم  به فارسی بگویم !

 اسلام ِ محمد زوری نیست روزیِ ِ آدمهاست !

 پس  روزش که برسد خود می شناسی اش !

 اسمت را هم نمی دانم چه بگذارم !

 شاید سکوت خوب باشد !

 پس سکوت میکنم !

 تا به متانت پدرت پی ببری !

 

 پ.ن : تولدت مبارک !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:54 PM  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~