سوار تاکسی که شدم راننده داشت با موبایلش حرف میزد به محض اینکه گوشی را گذاشت گوش من را به امانت گرفت با شور و حرارات خاصی حرف میزد و دائماً با دست های تاکیدش بر حرفهایش صحه می گذاشت برایم از عشق های گمشده اش ، مَستی جوانی اش ، ازدواج زود هنگام اش ، حمام های عمومی و مسیحی شدن رفیقش صحبت کرد و من در پی چرایی این حرفها و رفتار ها به دنبال نشانه هایی میگشتم که فقط میتوان آنها را از دست ها و چشمها فهمید !
وقتی پیاده شدم گفت : سعی کن از این مملکت بری و همونجا هم بچه دار بشی ! چون تخت های اینجا میخ داره ! واسه ما که رفت تو کونمون !
